سفرنامه شمال

سلام

میدونم غیبتم طولانی شد واسه همین معذرت میخوام ولی خب وقتی براتون توضیح بدم متوجه

میشید که زیادم تقصیر من نبوده.

یه چند روزی که درگیر تمیز کردن خونه بودم بعد کاشف به عمل آمد که برامون اجرای عموم

گذاشتن در نتیجه یه چند روزی هم سرتمرین بودم تا اگه خدا بخواد هفته دیگه بریم اجرا البته

همون نمایشی رو که باهاش به جشنواره مهرورزان نیشابور رفته بودیم.

تو این گیر و دار قراره گچ کار هم بیادو جاهایی رو که براثر زلزله آسیب دیده ترمیم

کنه.......چند روزی هم پرشین بلاگ مشکل داشت و..... بهر حال ابر و باد و مه خورشید و

فلک دست بدست هم دادن و نتیجه اش شد این غیبت طولانی .

حالا بریم سراصل مطلب یعنی سفرنامه ی شمال......

راستش هروقت میخواستیم بریم شمال یا با هواپیما میرفتیم یا از سمت جاده نیشابور- سمنان-

تهران (جاده ابریشم) ولی اینبار تصمیم گرفتیم تو مسیر چند روزی بمونیم واسه همین از

مسیر قوچان- بجنورد- چالوس (جاده خزر) رفتیم.

البته قابل به ذکره که جاده خزری در ایران از پارس آباد مغان شروع میشه و در امتداد دریای

زیبای خزر تا گنبد کاووس و مینو دشت ادامه داره و در انتها به جاده ابریشم وصل میشه.

نمیدونم تا حالا به شهر فاروج رفتین یا نه ؟ فاروج یا شهر تخمه شهری کوچیکه در خراسان

شمالی و نزدیک بجنورد. اگه به تخمه علاقه دارین میتونید انواع و اقسام تخمه هارو در مغازه

های این شهر پیدا کنید علاوه بر تخمه انواع لواشک های محلی، برگه خشک شده میوه ها،

 کشک و ....رو تهیه کنید. دهنتون آب افتاد نه ؟باور کنید کسی نیست که گذرش به این شهر

افتاده باشه و از این چیزای خوشمزه نخریده باشه. بعد از فاروج؛ شیروان و بعد بجنورد .

 بجنورد مرکز استان خراسان شمالیه و شهری نسبتا بزرگ و البته زیبا.

از جاهای دیدنی اون میشه به عمارت آیینه، عمارت سردارمخفم، گردشگاه بابا امان و .... رو

نام برد که ما در این میان فقط به گردشگاه بابا امان رفتیم و ترجیح دادیم از وقتمون برای دیدن

کل شهر استفاده کنیم و یه دوری تو شهر بزنیم. چون بر خلاف من و جناب همسر بچه ها

هیچ علاقه ای به دیدن جاهای تاریخی ندارند.......البته متاسفانه.

من و جناب همسر هم دیدن مکانهایی رو که در حوصله بچه ها نمیگنجید رو گذاشتیم واسه

دوران تنهایی و زمانی که بچه ها سر و سامون گرفتن و رفتن پی زندگیشون. البته گهگاهی هم

با ترفند و کلک های ویژه والدین اونارو به جاهای تاریخی میبریم بلکه فرجی بشه و علاقه مند

بشن.

وقتی به گرگان رسیدیم تصمیم گرفتیم یه سر به بندر ترکمن هم بزنیم البته در مسیر راهمون

نبود و یه خورده مسیر طولانی شد ولی خب ارزشش رو داشت.

حدود ساعت 9 شب به بندر ترکمن رسیدیم و تقریبا شهر رو تمام تعطیل یافتیم.  کلی دور زدیم

تا جایی مناسب برای غذا خوردن پیداکنیم. همین جا داخل پرانتز توضیح بدم که من و جناب

همسر به شدت مخالف بردن آشپزخانه به سفر هستیم. دیدین بعضی ها  روغن  و زردچوبه و

دیگ و تابه و .... با خودشون به مسافرت میبرن و در طول راه کلی وقت گرانبهشون رو

 صرف پخت و پز غذا و شستن ظروف میکنن؟ من و جناب همسر کاملا مخالف این قضیه

هستیم و معتقدیم سفر برای استراحته و اگه قرارباشه بازم آشپزی کنم و ظرف بشورم دیگه

چه سفریه؟

 ...... پس به غیر از یه فلاکس چای، آب آشامیدنی و میوه چیزی با خودمون برنمیداریم در

 عوض سعی میکنیم از جاهای معتبر و مطمئن غذا تهیه کنیم اگر هم نشد به غذاهای حاضری

بسنده میکنیم.

برگردیم به بندر ترکمن. بعد از خوردن غذا در مورد جایی مناسب برای استراحت از مدیریت

رستوران سوال کردیم و اینکه چرا همه جا تاریکه و شهر تعطیل که ایشون برامون توضیح

دادن که شهر فاقد مغازه های آنچنانی و بازاری خاص هست در عوض هر دوشنبه درشهر

 دوشنبه بازار تشکیل میشه که در اون از صنایع دستی مردم ترکمن گرفته تا مایحتاج اولیه

مردم در آن عرضه میشه. اینجا بود که بازم به قول عزیزی یه چشمک دیگه از چشمک های

خدارو دیدم چون فرداییش دوشنبه بود........

شب خوبی نبود چون هوا به شدت گرم و شرجی بود حتما میگید تو که بچه شمالی چرا این

حرفو میزنی نمیدونم شابد این چند وقتی که از شهرم دور بودم یه جورایی به آب و هوای

 خشک عادت کردم باری به هرجهت  شب رو به عشق دیدن دوشنبه بازار به صبح رسوندیم

 و صبح به سمت خیابونی که در اون بازار تشکیل میشد رفتیم. نکته جالب برام پوشش خانوم

ها بود تقریبا هیچ خانومی رو با رپوش و شلوار ندیدیم و تمام خانومهای ترکمن با لباس محلی

که شامل پیراهنی بلند و راسته با روسری بزرگ و شال مانند بود در شهر تردد میکردن

نکته جالب تری  که یکی از اهالی برام توضیح داد نوار مخملی بود که به شکل دایره دوخته

شده و از زیر روسری تقریبا عین کلاهی میمونه که بعضی خانوما به سر کرده بودن. دوستی

عزیز برام توضیح داد که اسمش آناقه (با تشدید بر روی نون) و فقط خانوم هایی این نوار

 رو زیر روسری میذارن که  ازدواج کرده باشن .در واقع این نشانه ایست که خانوم هایی که

ازدواج کردن از مجرد ها قابل تشخیص باشن.ِ.

خیلی دلم میخواست به جزیره آشوراده برم اما متاسفانه قایق هایی که مردم رو جابه  

جا میکردن فاقد جلیقه نجات برای سرنشینان بود پس صرف نظر کردیم. هوا هم تا ظهر به

شدت گرم شده بود پس به ناچار دیدن ترکمن صحرا و دیدنی های شهر رو به وقت و فصلی

دیگر موکول کردیم. دیگه طاقت بچه ها هم تموم شده بود به همین خاطر جز چند جا برای

استراحت جزئی جایی نموندیم و به تاخت به سمت شهر زیبای بارانهای نقره ای و دروازه

اروپا حرکت کردیم. با دیدن تابلوی ورودی شهر که مقدم میهمانان را یه شهر باران خوش آمد

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روژینا

پاشو بیا خاطرات کودکی رو ببین[لبخند]

محمد

ممنون از اینکه خبرم کردید . ظاهرا خوش گذشته انشالله . به سایتم بیشتر سر یزنید . راستش فعلا بازدید کننده کمی داره اگه میشه به دوستاتون هم معرفی کنیدش. مرسی[چشمک]

پگاه

سلام سفرنامه جالبى بود خوش بگذره[نیشخند]

برگ ريز

سلام:خسته نباشيد.بايد سفرنامه جالبي باشه ، منتظر مابقي آن خواهم بود.موفق باشى.[چشمک]

مینا

کجای وبم شلوغه؟ازاین شلوغ تراشوندیدی که به وب من میگی شلوغه

مریم

سلام مهربان خوبی عزیز مرسی از اینکه من رو فراموش نکردید حقیقت این روزها اصلا حال نوشتن ندارم فقط میام سری میزنم و میرم سپاسگزارم که بروز کردی وباگت رو دعوتم کردی عالی بود [گل][گل][گل] قلمت ماندگار

کروب رضایی

سلام قاصدک عزیز سفرنامه قشنگی بود و خصوصا که به دیار ما سفر کرده بودید برایم عزیز تر بود با احترام کروب رضایی

سیاوش

سلام ممنون که سر زدید وبلاگ زیبایی دارید البته الان یک نگاه سرسری کردم وباید بنشینم سر فرصت مطالبتان را بخوانم

اولدوز*

سلام خوشحالم که خوش گذشته..اطلاعات خیلی خوبی دادی

ترنج

درود اول از همه یک خسته نباشید جانانه بابت سفرتون میگم! و بعد باید بگم که کلا بی خیال بولتن بشین! شرکت طرف قرارداد که از طرف مشهد هماهنگ شده بود کلاهمون رو حسابی ورداشت! اما اگر چیز دیگه ای میخواین بگید تا براتون بفرستیم؟ البته با عرض ژوزش از شما بانوی هنرمند!